الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
219
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
سأجعل روحي و روح النديم * فداها و أرواح كل الورى ( حاجزى ) * * * جوانسالى به نزد من آمد و كوتاهى نكرده باده به گردش آورد و بشارت نمود . و چه نيكوست آهوبچهاى كه مست او شدم ، قبل از آنكه مرا باده بخوراند . غزالى كه از مژه در قلبها تير انداخته و خدا را كه چه عاشقانى را شب بيدار نگه داشته است . همنشينان من ! پيالههاى گران برگيريد كه مؤذن اذان را شروع كرد و از آن دختران راهبه پر كنيد كه وصفشان به نگارش نيايد . همانا كه ملامتم كردند و شوق من از ملامت ملامتگران زياده شود . سرزنشگر گفت : آيا منكر مىنوشى ؟ گفتم : آرى ، ناشناختهاى مىنوشم . و سرزنش تو بر خودت باد كه من در مى ، چيزى مىبينم كه تو نبينى . آن مى ، كه روح من و همنشين و همهء عالميان فداى او باد . 509 - شايستهترين ! ! يكى گفته : خدا رحمت كند كسى را كه آنچه بين دو كف اوست ، رها سازد و آنچه را بين دو فك اوست ، حبس نمايد . « بستى » نيز به اين مضمون چنين سروده است : تكلم و سدد ما استطعت و إنما * كلامك حي و السكوت جماد فان لم تجد قولا سديدا تقوله * فصمتك عن غير السديد سداد * * * سخن بگو و شايسته بگو ! زيرا كلام تو ، حيات و خاموشى تو چون سنگ جامد است . اگر سخن شايسته نيافتى ، خاموشى تو از ناشايسته سخن گفتن ، شايستهتر است . 510 - در حسرت روزگار بقيت غداة النوى حائرا * و قد حان ممن أحب الرحيل فكم تبق لي دمعة في الجفون * الا غدت فوق خدي تسيل فقال نصيح من القوم لي * و قد كاد يقضي علي العويل ترفق بدمعك لا تفنه * فبين يديك بكاء طويل ( ابو ايوب سليمان بن المنصور )